# @ani_ala2020 on Instagram

- **Type:** Video
- **Original URL:** https://www.instagram.com/p/DNxYiR33PKC
- **Gondola URL:** https://gondola.cc/posts/61917253-ani-ala2020-instagram
- **Thumbnail:** https://img.gondola.cc/tr:w-,h-,fo-auto/postThumbnails/8bb9b59cbf.jpg
- **Posted:** 2025-08-25T08:42:23.000+00:00
- **Account Owner:** آنی  ✍💐✍ (@ani_ala2020) — https://gondola.cc/ani_ala2020

## Caption

مینی رمان آتوسا / منجی ایران

فصل پنجم: مادرِ خشایارشا

صدای نوزاد تالارِ خواب را پر کرد. دایه‌گُل پارچه‌ای لطیف بر او انداخت و گفت: «گرم نگهش دارید، استخوانش جان می‌گیرد.» آتوسا کودک را در آغوش فشرد؛ پوستِ گونه‌ی او مانند هلو بود. زیر لب نامش را تکرار کرد: «خشایارشا.»

داریوش از تالارِ فرماندهان برگشت. خستگی از صورتش رخت بربست: «او ادامه‌ی ماست.» – «ادامه باشد، نه تکرار. بگذار یاد بگیرد قبل از فرمان دادن، گوش کند.»

سال‌هایی که گذشت، پسر در باغ می‌دوید و گوشواره‌های طلاییِ انگور را می‌چید. آتوسا کاری کرد که آموزگارش، «اِردومنِ» پیر، برخلاف رسم، یک روز در ماه کلاس را بیرون از کاخ بگذارد. خشایارشا در کنارِ نهری که کشاورزانِ پیرامونِ شوش ساخته بودند، با بیلچه خاک را لمس کرد. پیرمردی گفت: «آب اگر راهش بسته شود، روستا می‌میرد.» – «چرا راهش را می‌بندند؟» – «گاهی از ترس، گاهی از ندانستن.» آتوسا لبخند زد؛ درس همان‌جا داده شد.

در کاخ، پچ‌پچ‌ها از جانشینی بالا گرفت. شاهزادگانِ دیگر هرکدام حامیانی داشتند. «آرتَبازان» –پسرِ بزرگ‌ترِ داریوش از زنی دیگر– آرام و سیاست‌دان بود و مادرش در میانِ بزرگان نفوذ داشت. یک شب، داریوش با صدایی خسته گفت: «هر انتخابی دشمن می‌سازد.» – «انتخاب نکردن، دشمنیِ بدتری می‌سازد: هرج‌ومرج.»

او پسرش را نه برای تیغ، که برای «دیدن» آماده می‌کرد. در اتاقی کوچک، روی فرشی ساده، به خشایارشا گفت: «به چهره‌ی سربازت نگاه کن؛ اگر چشمش خواب ندارد، فرمانِ تو روی هوا می‌ماند. به دهقان گوش بده؛ اگر زمینش ترک برداشته، قلمت باید آب را امضا کند نه جنگ را.» – «یعنی همیشه صلح؟» – «یعنی همیشه سنجش. گاهی نبرد لازم است، اما بی‌پشتوانه‌ی نان و انصاف، شکست حتی در پیروزی کمین می‌کند.»

روزی، آتوسا با زنی از بازار –که برای شستنِ پارچه‌ها وارد کاخ می‌شد– هم‌صحبت شد. زن گفت: «قیمتِ جو بالا رفته. ما بیشتر از خبرِ یونانی‌ها از قیمت‌ها می‌ترسیم.» همان شب، آتوسا به خزانه‌دار نوشت: «ذخیره‌ی جو را در بازار شوش باز کنید. فرزندانِ گرسنه، سربازِ خوب نمی‌زایند.»

در واپسین سال‌های داریوش، وقتی بیماری ستونِ پشتش را خم کرده بود، شبانه در اتاقی با روشنایی کم نشستند. داریوش زمزمه کرد: «نامِ جانشین؟» – «کسی که هم خونِ تو را دارد و هم پیوندِ یادِ کوروش را. خشایارشا، اگر بخواهی که شاهنشاهی بماند.» – «و اگر برادرانش شوریدند؟» – «قانون را پیش‌تر بنویس: معیار، نه میل. آزمونِ فرماندهی، آزمونِ قضاوت، گواهیِ بزرگان. فرمانی که روشن باشد، راهِ اعتراض را تنگ می‌کند.»...

 ادامه در کامنت اول

#آتوسا

## Stats

- **Views:** 97
- **Likes:** 27
- **Shares:** 0
- **Comments:** 2

## Tags

آتوسا

---
Copyright (c) Gondola