# @ani_ala2020 on Instagram

- **Type:** Video
- **Original URL:** https://www.instagram.com/p/DNxZz9gXCBX
- **Gondola URL:** https://gondola.cc/posts/61917271-ani-ala2020-instagram
- **Thumbnail:** https://img.gondola.cc/tr:w-,h-,fo-auto/postThumbnails/cee8203388.jpg
- **Posted:** 2025-08-25T08:52:17.000+00:00
- **Account Owner:** آنی  ✍💐✍ (@ani_ala2020) — https://gondola.cc/ani_ala2020

## Caption

مینی رمان آتوسا / منجی ایران 

فصل آخر: میراثِ جاودان

سال‌ها گذشت. تخت‌جمشید قد کشید؛ سنگ‌ها با هم حرف می‌زدند. نقشِ فرستادگان از سرزمین‌های دور، با هدایایی از نیل و سند و آفتابِ سارد، دیوارها را پر کرده بود. آتوسا، اکنون سالخورده، در ایوانی بلند می‌نشست. دست‌هایش می‌لرزید، اما برقِ هوش در چشمانش خاموش نشده بود.

گاهی به تالارِ بافندگان می‌رفت. دخترانِ جوان، نخ را از میان انگشت‌ها عبور می‌دادند و نقشِ پیچیده‌ای از گل و بالِ شیر می‌بافتند. یکی از آن‌ها گفت: «بانو، این نقش را خودتان خواسته بودید: گل، از سنگ سر برآورد.» آتوسا خندید: «آری. سنگ، اگر فقط سختی باشد، دل نمی‌بَرَد.»

در کاغذخانه، کاتبِ پیر –همان که سال‌ها پیش رهنمونش بود– لوحی نشانش داد که در آن نوشته شده بود: «فرمان دادیم در مسیرِ لشکر، انبارِ نان نزدیک باشد.» پیرمرد گفت: «این جمله، بیش از یک دژ، راه را امن کرد.» آتوسا چیزی نگفت؛ فقط نفسِ آرامی کشید.

خشایارشا بر تخت بود؛ جوان، بلندپرواز، و گاه بی‌تاب. آتوسا دیگر خطابه نمی‌گفت؛ مختصر و به‌جا سخن می‌گفت: «تاج از طلاست، اما تعادلش را مردم نگه می‌دارند. اگر سنگینی‌اش را تنها بر سر حس کنی، گردنت می‌شکند؛ اگر آن را در کارِ درست پخش کنی، سبک می‌شود.»

روزی، پسر با تاج سنگین واردِ ایوان شد. آهسته کنارِ مادر نشست. برای لحظه‌ای شاه نبود؛ پسری بود که بوی عطرِ کودکی هنوز گوشه‌ای از پیراهنش مانده بود. آتوسا دستِ لرزانش را روی دستِ او گذاشت: «تو پلی هستی میانِ داریوش و کوروش. این پل را با غرور خراب نکن؛ با خرد نگهش دار.» خشایارشا سر تکان داد. هیچ نگفت، اما در سکوتِ او، تعهدی روشن بود.

شبی که باد از روی دشت آمد و پرچم‌ها را تکان داد، آتوسا آخرین بار به ستون‌ها نگاه کرد. چشم بست و زیر لب گفت: «پدر… اگر شنوا باشی، بدانی که چراغت خاموش نشد. من فقط نگهبانِ شعله‌ات بودم.»

صبح، خبرِ رفتنش آرام در کاخ پیچید. نه بانگِ شیونِ بلند، که سکوتی آمیخته به احترام. در تالارِ نقش‌ها، خورشید روی سنگ‌ها افتاده بود و انگار سربازانِ حجاری‌شده، یک‌قدم جلوتر آمده بودند.

نامِ او ماند؛ نه به خاطر تیغ، که به خاطر تدبیر.
آتوسا: دختری که از دستِ پدر مهر گرفت، در کاخِ سنگی دوام یافت، در کنارِ شاه عقل را شریک کرد، و در نهایت، فرزندی به تخت سپرد که اگرچه راهِ خود را رفت، سایه‌ی توصیه‌ی او تا دیرزمان بر سرِ این سرزمین ماند.

پایان

نویسنده: آنی آلاناکیان
ویدئو/شاعر: معصومه حسینی 

#آتوسا #منجی_ایران #مینی_رمان #رمان_تاریخی #ادبیات_ایران
#کوروش #کمبوجیه #داریوش #خشایارشا #شاهنشاهی_ایران

## Stats

- **Views:** 183
- **Likes:** 29
- **Shares:** 0
- **Comments:** 2

## Tags

خشایارشا, مینی_رمان, رمان_تاریخی, داریوش, شاهنشاهی_ایران, ادبیات_ایران, منجی_ایران, کمبوجیه, آتوسا, کوروش

---
Copyright (c) Gondola