# @ani_ala2020 on Instagram

- **Type:** Image
- **Original URL:** https://www.instagram.com/p/DBUbyswTKgw
- **Gondola URL:** https://gondola.cc/posts/61917486-ani-ala2020-instagram
- **Thumbnail:** https://img.gondola.cc/tr:w-,h-,fo-auto/postThumbnails/cb62ba2559.jpg
- **Posted:** 2024-10-19T20:33:45.000+00:00
- **Account Owner:** آنی  ✍💐✍ (@ani_ala2020) — https://gondola.cc/ani_ala2020

## Caption

قطرات فریب

من یک گنجشک کوچک‌ام. هر روز با طلوع خورشید بال‌هایم را باز می‌کنم و به هوای تازه سلام می‌دهم. پرواز در هوای گرم و نرم صبحگاهی همیشه برایم لذت‌بخش بوده، ولی امروز هوا فرق داشت. هیچ خبری از آفتاب نبود و مه همه‌جا را گرفته بود. مه، با آن لطافت و سکوت همیشگی‌اش، آرام روی همه چیز پهن شده بود، انگار دنیا درون یک پتوی نرم پیچیده شده بود.

روی شاخه‌ای نشسته بودم و به ابرهای مه‌آلود نگاه می‌کردم. مه همیشه جذابیت خاصی برایم داشت، آرام و لطیف، مثل یک راز. دلم می‌خواست در این دنیای مه‌آلود پرواز کنم. با یک پرش کوتاه، از شاخه جدا شدم و به دل مه رفتم.

همه‌جا سفید بود. مه مثل دستانی نرم دورم پیچیده بود. احساس می‌کردم در یک دنیای بی‌پایان پرواز می‌کنم. چقدر خوب می‌شد اگر شیلا هم کنارم بود. شیلا، عشق من. دلم می‌خواست او هم این زیبایی را تجربه کند. پرهای نرم و براق او همیشه مثل جواهری درخشان بودند. هر بار که بال می‌زد، هوا با نرمی خاصی حرکت می‌کرد. یادم هست یک بار در تابستان، وقتی در کنار هم پرواز می‌کردیم، او به من گفت: "هر چقدر هوا سنگین باشد، ما با هم می‌توانیم بالا بمانیم." آن روز پروازمان تا غروب ادامه داشت.

همین‌طور که جلوتر می‌رفتم، قطرات ریز و سرد آب روی بال‌هایم نشستند. اول حس خنکی دلپذیری داشتند، مثل بوسه‌های نرم، اما کم‌کم قطرات بیشتر شدند و سنگینی‌شان را حس کردم. هر بار که بال می‌زدم، انگار وزنی روی بال‌هایم اضافه می‌شد. پرواز برایم سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد. خیسی قطرات آب حالا مثل باری از غم و سرما روی دوشم بود.

ناگهان صدایی از دور آمد، مثل شکستن شاخه‌ای. قلبم تندتر زد. آیا کسی در مه منتظر بود؟ اضطراب درونم زبانه کشید، اما نمی‌خواستم متوقف شوم. باید ادامه می‌دادم. اما با هر بال زدنی، احساس سنگینی بیشتری کردم. در این لحظه به شیلا فکر کردم. اگر او اینجا بود، آیا بال‌های زیبایش هم زیر این قطرات خم می‌شدند؟ نمی‌توانستم این فکر را تحمل کنم.

نه، بهتر بود که او اینجا نباشد. او نباید این سنگینی و سردی را حس کند. بال‌های زیبایش نباید زیر این بار خم شوند. شاید اگر اینجا بود، هر دوی ما در این مه گم می‌شدیم. تنهایی بهتر بود.

با آخرین توانم، بال زدم. سنگینی روی بال‌هایم بیشتر می‌شد، اما پرواز کردم. و در دل این پرواز، می‌دانستم که تنهایی من شاید فداکاری باشد، ولی بهتر از آن بود که شیلا این بار سنگین را احساس کند.

آ.آلاناکیان 

#داستان #داستان_کوتاه #داستان_عاشقانه #داستان_عشق #داستان#عشق #فداکاری #جذب #جذاب #قشنگ #زیبا #گنجشک #مه #قطره#نم #ابر #فریب #شیلا #قطرات-قریب

## Stats

- **Views:** 0
- **Likes:** 74
- **Shares:** 0
- **Comments:** 2

## Tags

جذب, گنجشک, قطرات, جذاب, قشنگ, نم, عشق, زیبا, داستان_عاشقانه, مه, قطره, ابر, داستان_عشق, فداکاری, داستان, فریب, شیلا, داستان_کوتاه

---
Copyright (c) Gondola