وقتی داشتیم تو ماشین از بومی بر میگشتیم ملینا دوربینو گرفت سمتمون ازمون پرسید که چه چیزیو از بومی یاد گرفتید که با خودتون الان ببرید خونه؟
یکم مکث کردم و یاد هر روز با صدای موزیک و طبیعت بیدار شدن افتادم. یاد اینکه الان چجوری از وقتم استفاده کنم تا بیشتر بهم خوش بگذره و برنامه ای رو از دست ندم.
اینکه هر ساعت یه جا برنامه هست و باید خودمو از جام بلند کنم و تا جون دارم برقصم برقصم بخونم و یوگا کنم تا ثانیه ای رو از دست ندم برای خوش گذرونی.
رو به دوربین گفتم: “اینکه بیشتر خوش بگذرونم، چون من خیلی معمولا خوش نمیگذرونم.”
انقدر آدم ها توی فستیوال بومی رها بودن و خودشون بودن و خوش انرژی که حس می کردم اون آدم یوبسه و بد اخلاقه منم! منی که همیشه بهم میگن چقدر انرژیتو دوست داریم!
برام یه شوک بزرگ بود که مهسا هنوز خییلی آدم ها انرژیتون از تو قشنگ تره تو هنوز کلییی راه داری!
به محض برگشت به ونکوور حس کردم این انرژی ای که ساختم و حسش کردم رو باید نگه دارم و تا امروز خیلی برام سخت بوده.
به نظرم به تنهایی نمیتونم نگهش دارم اون حس رو و به زودی محو خواهد شد مگر به کمک دوستای خوش انرژی اما اینبار تو...
Suggested Credits
Tags, Events, and Projects