facebook pixel
مینی رمان آتوسا / منجی ایران فصل پنجم: مادرِ خشایارشا صدای نوزاد تالارِ خواب را پر کرد. دایه‌گُل پارچه‌ای لطیف بر او انداخت و گفت: «گرم نگهش دارید، استخوانش جان می‌گیرد.» آتوسا کودک را در آغوش فشرد؛ پوستِ گونه‌ی او مانند هلو بود. زیر لب نامش را تکرار کرد: «خشایارشا.» داریوش از تالارِ فرماندهان برگشت. خستگی از صورتش رخت بربست: «او ادامه‌ی ماست.» – «ادامه باشد، نه تکرار. بگذار یاد بگیرد قبل از فرمان دادن، گوش کند.» سال‌هایی که گذشت، پسر در باغ می‌دوید و گوشواره‌های طلاییِ انگور را می‌چید. آتوسا کاری کرد که آموزگارش، «اِردومنِ» پیر، برخلاف رسم، یک روز در ماه کلاس را بیرون از کاخ بگذارد. خشایارشا در کنارِ نهری که کشاورزانِ پیرامونِ شوش ساخته بودند، با بیلچه خاک را لمس کرد. پیرمردی گفت: «آب اگر راهش بسته شود، روستا می‌میرد.» – «چرا راهش را می‌بندند؟» – «گاهی از ترس، گاهی از ندانستن.» آتوسا لبخند زد؛ درس همان‌جا داده شد. در کاخ، پچ‌پچ‌ها از جانشینی بالا گرفت. شاهزادگانِ دیگر هرکدام حامیانی داشتند. «آرتَبازان» –پسرِ بزرگ‌ترِ داریوش از زنی دیگر– آرام و سیاست‌دان بود و مادرش در میانِ بزرگا...

 416

 26

 2

 416

    Suggested Credits
    Tags, Events, and Projects