مینیرمان آتوسا / منجی ایران
فصل اول: کودکی در سایهی کوروش
باد عصرگاهی از دشتهای پارس میآمد و بوی خاک گرم با عطر انگورهای رسیده در هم میپیچید. ستونهای سپید پاسارگاد در نور رو به خاموشی خورشید طلایی شده بود. کوروش در تالار قدم میزد و دست دختر خردسالش را گرفته بود؛ دستی کوچک، گرم، و مطمئن. برای جهان، او شاهنشاه بود؛ برای آتوسا، پدری که هنگام راه رفتن کمی خم میشد تا قدِ دخترش به او برسد.
در باغ، غازها با صدای خشدار خود میان حوض میچرخیدند و پسرکی از باغبانها با تردید به شاه نزدیک شد و خوشهای انگور تعارف کرد. کوروش انگور را گرفت، دانهای کند و به آتوسا داد: «یادت باشد، هرچه داریم از دست همین مردم است.»
آنروز آموزگار لوح گِلیاش، «اِردومَن»، نشانههای ساده را به او آموخت. آتوسا با انگشت، علامتها را روی خاک تکرار کرد و هر بار که خط میلرزید، با شیطنت به پدر نگاه میکرد. کوروش خندید: «خط اگر بلرزد، معنی از بین نمیرود؛ نیت مهم است.»
بعد، آن جملهی معروف را گفت؛ همان که سالها در جان آتوسا جا خوش کرد: «سنگ و مرز، کشور را نگه نمیدارند؛ آدمها نگهش میدارند. برای آدمها، باید ع...
Suggested Credits
Tags, Events, and Projects