facebook pixel
«گُمنام» شب… نخلستان در هم تنیده… در انتظار زمانی برای پذیرایی از آفتاب در دلِ زمان است. ابرها در هم می‌لولند… و ماه، پشتِ ابر… از جنب‌وجوش افتاده است. چراغ‌های زرد کنارِ کوچه، نیمه‌جان می‌سوزند؛ نورشان روی سنگفرشِ خیس می‌ریزد… و آن را وابسته‌ی خود می‌کند… و مثلِ نفس‌های کوتاهی از ترس و عاشقی… به لرز می‌افتند. او… میانِ این تاریکی ایستاده است. نجوای خش‌خش برگ‌ها در باد… می‌تواند او را قرن‌ها… در خلسه ببرد. قدمی برمی‌دارد… اما لرزشِ قلبش… از صدای شب بلندتر است. بلندتر… و رساتر… به سختی لب می‌گشاید: — «می‌ترسم!…» سایه‌ای… از دلِ تاریکی جدا می‌شود. گُمنام است؛ قامتش کشیده… نگاهش، دو شعله‌ی براق در دود. لبخند… نیم‌گرم و نیم‌چه‌سرد… روی لب‌ها می‌نشیند: — «از من می‌ترسی؟… یا عاشقی؟» باد… ردای سیاهش را می‌تکاند. سایه… روی دیوارِ خانه می‌پاشد! او… سرش را پایین می‌اندازد… انگار زمین… آغوشِ مادرانه‌اش را گشوده است. — «هر دو… از تو… که می‌توانی همه‌چیزم را بگیری. از عشق… که هیچ راه فراری نمی‌گذارد.» گُمنام… نزدیک‌تر می‌آید. بوی باران… با نفسِ داغش آمیخته می‌شود. صدا… آرام… اما غریب: — «تر...

 668

 46

 1

 668

    Suggested Credits
    Tags, Events, and Projects