مینی رمان آتوسا / منجی ایران
فصل آخر: میراثِ جاودان
سالها گذشت. تختجمشید قد کشید؛ سنگها با هم حرف میزدند. نقشِ فرستادگان از سرزمینهای دور، با هدایایی از نیل و سند و آفتابِ سارد، دیوارها را پر کرده بود. آتوسا، اکنون سالخورده، در ایوانی بلند مینشست. دستهایش میلرزید، اما برقِ هوش در چشمانش خاموش نشده بود.
گاهی به تالارِ بافندگان میرفت. دخترانِ جوان، نخ را از میان انگشتها عبور میدادند و نقشِ پیچیدهای از گل و بالِ شیر میبافتند. یکی از آنها گفت: «بانو، این نقش را خودتان خواسته بودید: گل، از سنگ سر برآورد.» آتوسا خندید: «آری. سنگ، اگر فقط سختی باشد، دل نمیبَرَد.»
در کاغذخانه، کاتبِ پیر –همان که سالها پیش رهنمونش بود– لوحی نشانش داد که در آن نوشته شده بود: «فرمان دادیم در مسیرِ لشکر، انبارِ نان نزدیک باشد.» پیرمرد گفت: «این جمله، بیش از یک دژ، راه را امن کرد.» آتوسا چیزی نگفت؛ فقط نفسِ آرامی کشید.
خشایارشا بر تخت بود؛ جوان، بلندپرواز، و گاه بیتاب. آتوسا دیگر خطابه نمیگفت؛ مختصر و بهجا سخن میگفت: «تاج از طلاست، اما تعادلش را مردم نگه میدارند. اگر سنگینیاش را تنها بر ...
Suggested Credits
Tags, Events, and Projects