facebook pixel
مینی رمان آتوسا / منجی ایران فصل دوم: همسری ناخواسته با کمبوجیه مرگ کوروش، کاخ را به دخمه‌ای خاموش بدل کرد. پرده‌های تیره از سرِ ستون‌ها آویخته بود و نفس کشیدن در تالارها سخت. آتوسا روزها در باغ می‌گشت، اما عطر گل‌ها به مشامش نمی‌نشست. کنیزِ جوانش، همان ماندانای سال‌های پیش، با تردید ظرفی از انار دون‌شده می‌آورد؛ آتوسا اغلب فقط تشکر کوتاهی می‌کرد. چند هفته پس از سوگواری، دربانان صدایش کردند. کمبوجیه بر تخت نشسته بود، چشمانی تیز، ردا بر دوش. بی‌مقدمه گفت: «باید همسر من شوی.» – «من خواهرت هستم…» – «تو دختر کوروشی. نامت پایه‌ی تاج من است. در این تالار، احساس حکم نمی‌راند.» سنگِ تالار سرد بود و هوا بوی روغن مشعل می‌داد. آتوسا کلامی نیافت. همان شب، مراسمی خشک و بی‌جان برپا شد. سرناها نواختند، اما شادی از فضا رخت بربسته بود. پیرزنی از میان کنیزان –که همه او را «دایه‌گُل» صدا می‌کردند– نزدیک آمد و زیر لب گفت: «بانو، نفس را آهسته کن؛ نفس بلند، درد را تیزتر می‌کند.» کمبوجیه روز به روز تندتر شد. یک‌بار به خاطر لغزش کفشِ مهترِ اسبان، او را به شلاق سپرد. آتوسا، پشتِ پرده، لرزید. شب‌ها در تالا...

 617

 29

 3

 617

    Suggested Credits
    Tags, Events, and Projects