مینی رمان آتوسا / منجی ایران
فصل سوم: دیدار با داریوش
سال آشوب فرارسید. گئوماتا، آن مغِ فریبکار، از تخت به زیر کشیده شد؛ اما شهرها هنوز بیقرار بودند. در این هیاهو، خبر آوردند: «داریوشِ فرزندِ ویشتاسب، اجازهی دیدار میخواهد.»
آتوسا که اکنون وقارِ بیکلامِ درد را آموخته بود، در تالاری نیمهروشن ایستاد. مرد وارد شد: بلندبالا، ردا به رنگ آبیِ تیره، چهرهای که خشم را در خود نگاه میداشت. سر فرود آورد: «بودن در حضورِ دخترِ کوروش افتخارِ من است.» – «چه میخواهی؟ تاج؟ یا تنها نامِ پدرم؟» – «هر دو… و چیزی بیشتر. همراهی تو. آنچه با زورِ بازو به دست میآورم، بیتدبیر از دست میرود. تو میتوانی آن را نگه داری.»
– «در این کاخ، زن را ابزار میخواهند.» – «میدانم. اما من به همسخن نیاز دارم، نه به دکور.»
خاموشی میانشان نشست. – «اگر بین ساختنِ جاده و ساختنِ دژ فقط یک را بتوانی برگزینی، کدام؟» – «جاده. دژ میترساند؛ جاده میپیوندد.» – «پس میشود با تو سخن گفت.»
ازدواجشان سادهتر از رسوم معمول بود؛ کمتر ساز، بیشتر نگاه. شبهای شوش، نقشهها روی زمین پهن میشد. داریوش از راه شاهی گفت که باید از ...
Suggested Credits
Tags, Events, and Projects