facebook pixel
🕯️ قسمت دوم: برکه تاوان، همان شب، خوابی دید. خوابی بی‌رنگ، اما پر صدا. صدای خش‌خشِ برگ‌های خشک، صدای گام‌هایی کوچک، و صدایی شبیه کشیده‌شدن چیزی نرم روی زمین ترک‌خورده. وقتی چشم گشود، خود را در کنار برکه‌ای دید. برکه‌ای خشک… ترک‌خورده… گویی قرن‌ها از آخرین بارانی که بر آن باریده گذشته بود. در وسط آن، کودک ایستاده بود. با همان لباس ساده. با همان بالش آشنا. اما این بار، چیزی در دست دیگرش داشت… قایقی چوبی، کوچک و پوسیده، که در خاک کشیده می‌شد، نه در آب. تاوان جلو رفت. «داری دنبال چی می‌گردی؟» کودک برگشت. نگاهش خسته‌تر بود از قبل. «دنبال یه قطره آب. فقط یه قطره، که این قایق دوباره بتونه حرکت کنه.» مرد نفسش را حبس کرد. «ولی این برکه خشک شده… سال‌هاست.» کودک آهی کشید. «آره… وقتی دیگه خیال‌بافی نکردی، وقتی گریه‌هاتو نگه داشتی، وقتی فکر کردی بزرگ شدن یعنی خاموش شدن… اینجا خشک شد. و حالا قایق من راه نمی‌ره…» تاوان نشست. دستش را روی زمین گذاشت. داغ بود. باید کاری کند. دست به خاک زد، پلک‌هایش را بست و زمزمه کرد: «قول داده بودم برگردم. قول داده بودم دوباره زنده‌ات کنم. و این فقط با حرف زدن...

 45

 2

    Suggested Credits
    Tags, Events, and Projects