مینی رمان آتوسا / منجی ایران
فصل چهارم: نجواهای سیاست
بادِ شب پردههای بلندِ شوش را میلرزاند. نقشهها بر میز پهن بود، مهرها کنارِ نام شهرها. داریوش گفت: «شورشها خوابیده، راهها امنتر شده؛ اما در من آرامشی نمینشیند.» آتوسا نزدیک آمد، نقطهای از نقشه را لمس کرد: جاهایی که دریا بوی نم به خاک میدهد. «غرب هنوز از ما سخن میگوید، نه با ما. تا با او گفتوگو نکنیم –به زبانِ دریا– کار ناتمام است.»
سرداران تردید داشتند. ناخدای فنیقیِ کهنسالی –که به دربار فراخوانده بودند– از خشمِ موجها گفت و بادهایی که ناگهانی میپیچند. داریوش به آتوسا نگاه کرد. آتوسا پرسید: «اگر دریا لغزنده است، برای همه لغزنده است. هنرِ ما باید نظم باشد، نه زورِ صرف.»
شبی که فرستادگانِ یونان در تالار گستاخانه از «آزادیشان» گفتند، داریوش مشت بر دستهی تخت فشرد. آتوسا، آرامِ آرام، همانجا کنارِ او ایستاد: «امروز اگر خاموش بمانی، فردا خندهشان بلندتر میشود. برو؛ اما دستِ مردم را قبل از رفتن بگیر. بیآن دست، دریا هم پیمان نمیشود.»
در حیاطِ کاخ، بازرگان ایونیایی –که سالها در شوش تجارت کرده بود– گزارش داد: «مردمانِ شه...
Suggested Credits
Tags, Events, and Projects