facebook pixel
🕯️ قسمت سوم: صدای کم‌رنگ چند هفته گذشته بود. تاوان نه خوابی دید، نه صدایی شنید. روزها، پشت میز کار. شب‌ها، بی‌حوصله کنار مبل. سکوتی کشدار، درونی و مچاله‌کننده، مثل مه درون اتاق ذهنش پخش شده بود. صبحی خاکستری، وقتی داشت پنجره کتابخانه را باز می‌کرد، چشمش به بالش افتاد. همان بالش کودکانه. بی‌حرکت، مثل سنگ. نه نرمی گذشته را داشت، نه گرمای حضور کودک. تاوان با نگرانی آن را برداشت. هیچ صدایی نیامد. گفت: «اینجایی؟ کوچولوی من؟ صدات کو؟ تو همیشه حرف می‌زدی…» اما بالش، فقط یک شیء بود. سرد. ساکت. همان شب، تصمیم گرفت سراغ آلبوم عکس‌های قدیمی برود. اما وقتی عکسِ معروفِ کودکی‌اش را بیرون کشید… چیز عجیبی دید. صورت کودک، محو شده بود. نه کاملاً، اما دیگر آن چشم‌های خیره‌ی عمیق نبودند. لبخند هم نبود. فقط لکه‌ای کمرنگ، که انگار کسی دارد آرام آرام آن را پاک می‌کند. تاوان ترسید. عکس را بغل کرد. گفت: «نه… این یعنی چی؟ داری محو می‌شی؟ چرا؟ تو گفتی نمی‌ری…» صدایی نازک، خسته، از گوشه‌ی ذهنش شنیده شد—نه از بالش، نه از خواب— از عمق قلبش: «من اینجام… ولی انگار فراموشم کردی. هر بار که اشکتو قورت دادی، ه...

 46

 1

    Suggested Credits
    Tags, Events, and Projects