facebook pixel
🕯️ قسمت اول: سکوتِ کتابخانه نامش تاوان بود. شاید اسمش را تصادفی انتخاب نکرده بودند. اما حالا، در سی‌وچندسالگی، بیشتر از همیشه حس می‌کرد گم شده؛ در هزارتوی آینده‌ای پر از احتمال، در سایه‌های اضطرابی که مثل دود دور گلویش پیچیده بودند. نه در خانه‌ای خالی، بلکه در ذهنی شلوغ، تنها مانده بود. آن شب، گوشه‌ی کتابخانه‌ی قدیمی‌اش، صدای خش‌خشی شنید. وقتی برگشت، آنجا بود… کودکی‌اش. از دل یک عکس قدیمی جان گرفته بود، با همان موهای پریشان، لباس ساده، و بالشی کودکانه در آغوش. بی‌کلام آمد. نشست. خیره به مردِ امروز نگاه کرد. با صدایی نرم، لرزان، اما عمیق گفت: «تو عصبانی هستی… خیلی وقتِه ازم دور شدی. هر وقت داد می‌زنی، من می‌ترسم. دلم می‌خواد توی این بالش قایم بشم. شاید بوی کودکی‌مون هنوز اون‌جاست… چرا با بقیه دعوا می‌کنی؟ چرا منو فراموش کردی؟» تاوان نگاهش را پایین انداخت. انگار تازه از خواب بیدار شده بود. آهسته گفت: «درست می‌گی… وقتی فکر می‌کنم، می‌بینم به‌خاطر خشم‌هام همه رو از خودم رنجوندم. نه فقط آدمای دورم… تو رو هم. توی شش‌سالگیم… ازم جدا شدی. و حالا که برگشتی… می‌ترسم. نکنه… نری؟ نکنه بازم...

 43

 1

    Suggested Credits
    Tags, Events, and Projects