facebook pixel
🕯️ قسمت چهارم: آینه‌های دروغین تاوان مدتی بود زیاد می‌دوید. نه برای ورزش. برای دیده شدن. هر لباسی که می‌پوشید، هر جمله‌ای که می‌نوشت، هر تصمیمی که می‌گرفت— اول در ذهنش تصویری می‌ساخت از واکنش دیگران. انگار همه‌ی زندگی‌اش، تبدیل شده بود به صحنه‌ای برای گرفتن کف و سوت. لبخند می‌زد، حتی وقتی دلش گرفته بود. می‌گفت "من خوبم" حتی وقتی شب‌ها بی‌صدا گریه می‌کرد. اما هر چقدر بیشتر تأیید می‌گرفت، بیشتر خالی می‌شد. و کودک؟ مدتی بود که هیچ صدایی از او نیامده بود. تا اینکه شبی، دیر وقت، وقتی همه خواب بودند، تاوان رفت سراغ کتابخانه. بالش کودکانه را برداشت. نه صدایی… نه گرمایی… دوباره رفت سراغ آلبوم عکس‌ها. عکس کودکی‌اش را پیدا کرد. چیزی عجیب در آن بود. کودک در عکس، به‌جای نگاه به دوربین، سرش را چرخانده بود. انگار پشتش را کرده بود. یا شاید، داشت خودش را در آیینه‌ای فرضی نگاه می‌کرد. تاوان دلش گرفت. گفت: «چرا نگاه نمی‌کنی؟ چی شده کوچولو؟ تو همیشه باهام حرف می‌زدی…» و بالاخره، صدایی آرام، از عمق دلش آمد: «تو دیگه من نیستی… تو هر روز داری برای بقیه زندگی می‌کنی. هر روز می‌پرسی: "دوستم دارن؟ ا...

 46

 2

    Suggested Credits
    Tags, Events, and Projects