قطرات فریب
من یک گنجشک کوچکام. هر روز با طلوع خورشید بالهایم را باز میکنم و به هوای تازه سلام میدهم. پرواز در هوای گرم و نرم صبحگاهی همیشه برایم لذتبخش بوده، ولی امروز هوا فرق داشت. هیچ خبری از آفتاب نبود و مه همهجا را گرفته بود. مه، با آن لطافت و سکوت همیشگیاش، آرام روی همه چیز پهن شده بود، انگار دنیا درون یک پتوی نرم پیچیده شده بود.
روی شاخهای نشسته بودم و به ابرهای مهآلود نگاه میکردم. مه همیشه جذابیت خاصی برایم داشت، آرام و لطیف، مثل یک راز. دلم میخواست در این دنیای مهآلود پرواز کنم. با یک پرش کوتاه، از شاخه جدا شدم و به دل مه رفتم.
همهجا سفید بود. مه مثل دستانی نرم دورم پیچیده بود. احساس میکردم در یک دنیای بیپایان پرواز میکنم. چقدر خوب میشد اگر شیلا هم کنارم بود. شیلا، عشق من. دلم میخواست او هم این زیبایی را تجربه کند. پرهای نرم و براق او همیشه مثل جواهری درخشان بودند. هر بار که بال میزد، هوا با نرمی خاصی حرکت میکرد. یادم هست یک بار در تابستان، وقتی در کنار هم پرواز میکردیم، او به من گفت: "هر چقدر هوا سنگین باشد، ما با هم میتوانیم بالا بمانیم." آن روز پرواز...
Suggested Credits
Tags, Events, and Projects